سلام آرادم 
سلام پسر قشنگم 
الهی مامان فدات شه خیلی شیطونی میکنی عزیزم 
از دیروز تا امروز صبح نمیدونم دستت بود یا پات که گذاشته بودی سمت چپ شکمم
و به طور وحشتناکی فشار میدادی
احساس میکردم الان شکمم پاره میشه و میپری بیرون قند عسلم
مامان جان نکنه جات تنگه الهی فدات شم
قربونت برم
گل پسرم
مگه اون تو چه خبره ؟؟؟؟؟؟
فکر کنم داری فوتبال بازی میکنی مامان جان؟؟؟
آره عزیزم؟؟؟؟!!!!!!
دردونه من
فقط 60 روز دیگه مونده تا ببینمت ، تا بغلت بگیرم
وایییییییییییی خیلی خوفههههههههه
عاشقتم مامانی 
من و بابا بی صبرانه روز شماری میکنیم
موضوع :
نفسم سلام

دلبندم امروز صبح موقع صبحانه فهمیدم که شما 2 روزه رفتین تو هشت ماه
من فکر میکردم پایان هفته 32هفت ماه تمام میشه اما خاله فاطی گفت پایان هفته 31 میدونی که مامان خانم یه خورده .....
عزیزم مبارکت باشه فقط9 هفته دیگه مونده
ووییییییییییی یه جوریم شد
عشقم دیشب خاله فاطی و عمو خونموم بودن شام هم رفتیم بیرون دیگه اصلا حوصله غذا درست کردن ندارم خیلی زود خسته میشم
شما دیشب کلی خود نمایی کردی و حسابی وووول خوردی
و فاطی جون میدیدت و ذوق میکرد
عمرمونی عشقم .gif)
موضوع :

سلام قند عسلم
سلام 1300 گرمی من
عزیز دلم امروز رفتم پیش خانم دکی و دوباره صدای
گوشولوت رو شنیدم خانم دکی گفت معلومه که خیلی وروجکی
عمر من امروز یه سونو داشتم که وزنت رو 1300 گرم نشون داد الهی مامان فدات شه



مامان
اصلا باورم نمیشه که اینقدر زود گذشت به گذشته که نگاه میندازم دلم تنگ میشه
نفسم قبل از هفته بیستم هی تقویم رو چک میکردم و تو نی نی سایت بارداری هفتهبه هفته رو میخوندم و میگفتم کی میشه که برسم به اون هفته های آخر
عسلم
امروز واسه بار هزارم هفته 31 رو خوندم و دیدم تا هفته 40 چیز دیگه ایی نمونده یه باره دلم تنگ شد واسه روزا و ماههای اول
قشنگ من 
خیلی همسفر خوبی هستی شاید واسه همین از همین الان دلتنگ اون روزام
خاله نادیا میگفت بعد از دوره بارداری دلت واسه این دوره تنگ میشه اما من همین الان دلم تنگه
عشق من(البته بعد از احسان
)
از طرف دیگه بیقرارتم واسه دیدنت و در آغوش کشیدنت
دنیای من بیصبرانه منتظرتم
الانم بد جوری داری ووووول میخوری و من پر از هیجانم
راستی خانم دکی گفت واسه قندم که بالاست باید رژیم بگیرم
منم گفتم از 5 شنبه تا حالا برنج نخوردم اما خانم دکی گفت بخور اما مقدارش رو کم کن و کاهو و کدو همراه غذات مصرف کن
جیگرم 
امروز یه خانمی رو دیدم که 15روز از زایمانش میگذشت و هنوز هم درد داشت آخه سزارین کرده بود
و حالا من روی زایمان طبیعی تاکید بیشتری دارم چون اصلا طاقت درد طولانی مدت رو ندارم
دردونه من امیدوارم خدا بخواد و من بتونم طبیعی زایمان کنم شما هم باید پسر خوبی باشی و به
مامان کمک کنی
زندگیمونیییییییییییییییییییییییییییییییییییی
بوس هوارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
موضوع :
سلام نفسم
امروز دومین سالگرد ازدواج من و احسان جونم هست .gif)
اما امروز جایی نرفتیم .gif)
آخه بابایی خیلی مشغله داره
و گرفتاره
ایشالا ساله دیگه سه نفری خوش میگذرونیم
عزیزکم دیروز مامانی و بابایی اومدن و وسایلی که واسه شما خریده بودن رو آوردن 
دست گلشون درد نکنه 
امروز هم رفتن
الهی دورت بگردم از ظهر تا حالا هی خودتو سفت میکنی
و یه جا گلوله میشی
الهی قربونت برم
منم که طبق معمول ذوقت رو میکنم
ای جونم الان 2 بار بالا و پایین شدی عشقم
از دیروز هم وارد هفته 31 شدی و به پایان هفت ماهگیت چیزی نمونده
وایی که از خدامه این هفته های آخر هم مثل برق و باد بگذرن
چند روز پیش که با احسان جون حرف میزدم اصلا باورمون نمیشد که 6 ماه (از وقتی که فهمیدیم خدا شما رو به ما هدیه کرده) گذشته
ایشالا بقیه اش هم به همین خوبی بگذره
موضوع :
سلام تاج سرم ![]()
5شنبه رفتم آز دیابت دادم 1 ساعت هم اونجا بودم بعدشم با یه شربت قند ازم پذیرایی کردن 
دیشب با احسان جون رفتیم جواب آز دیابت رو گرفتیم به خاله منا زنگیدم و کلی راهنماییم کرد و بهم اس ام اس داد و دلدریم داد( مرسی منا جونم)
اما یه کمی
نگرانم
احسان جون میگه نگران نباش اگه منم یه قند بخورم قندم میره بالا چه برسه به یه لیوان شربت قند
اما عسلم روند آزمایش اینجوریه حتما حکمتی داره
انشاالله یکشنبه میرم پیش خانم دکی و امیدوارم چیزی نباشه
راستی پسرم
الان دیگه حرکاتت خیلی مشخص شده و من جابجایی شکمم رو به طور واضح میبینم و کلی
ذوق میکنم
1 شنبه شب نشسته بودم که یه دفعه دیدم چنان ضرباتی به سمت چپ شکمم وارد میکنی که یه لحظه ترسیدم فکر کردم اتفاقی واست افتاده اما بعد از 4 تا ضربه محکم به حدی که شکمم به اندازه 3 الی 4 سانت بالا پایین شد آروم گرفتی
خیلی باحال بود از اون موقع تا حالا منتظرتم که باز از اون ضربه ها بزنی اما مامانو گذاشتی تو خماری
وروجک خودمی
دیروز که با خاله نادیا حرف میزدم کلی ذوق کرده بود آخه واسش یادآوری دوره بارداری خودش شده بود و حرکات نیلا رو یادش اومده بود یه ایده توپ هم بهم داد (ممنونم نادیا جونم)
الهی دورت بگردم خیلی دوست دارم ![]()
راستی میدونستی شما جیگر مامان و باباییییییییییی

موضوع :
سلام پسرم 
عزیز دلم 
چهارشنبه 16 / 06 رفتیم کرج و در بدو ورود یه شوک به مامانی وارد شد
که حسابی ترسیدم
(به خاطر انتن ندادن موبایل)
فرداش هم رفتیم تهران نمایشگاه مادر و کودک اما چیز خاصی نظرم رو جلب نکرد بعدش رفتیم واسه شما پسر قشنگم یه مقدار خرید کردیم (واییییییییییییییی یه لباسای خوشکلی واست گرفتیم که حد نداره)
بعدش هم رفتیم دربند و ناهار خوردیم (خیلی چسبید اخه کلی زغال اخته و لواشک هم خوردم)
جمعه هم عروسی آقا امیر پسر عمه بابا بود که رفتیم و خیلی خوش گذشت
شنبه هم برگشتیم به لونمون
الهی مامان قربونت بره 
یکشنبه هم که شما اصلا تکون نخوردی و ما رو حسابی ترسوندی
آخرش مجبور شدیم بریم بیمارستان و بعد از معاینه خانم دکی بهم گفت با شوشو دعوا کردی 
منم گفتم نه واسه چی
گفت به خاطر استرس بچه تکون نمی خوره ، پس احتمالا طی 1 هفته گذشته بهت استرس وارد شده منم یاد ماجرای 4 شنبه شب افتادم و تایید کردم
خانم دکی هم تاکید کرد دیگه بهم استرس نباید وارد بشه به خاطر شما گل پسر
مامان جونی من خیلی مراقبتم عزیزکم
بابا میگه عاشقته
منم حسودی میکنم
اصلا هم شوخی نکردم
خوب من عاشق احسانم
اگه میتونستم باباتو کوچولوش میکردم و میذاشتمش تو جیب خودم
تا بدون من جایی نره![]()
وایییییییی که خیلی دوست داریم
موضوع :

Glitterfy.com - Baby Glitter Graphics





خاطره (دختر عمه مامان) خوش گذشت
یادم رفت ازش عکس بگیرم حتما عکسشو میذارم











